×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true
true
ویژه های خبری
true
    امروز  شنبه - ۳ آبان - ۱۳۹۹  
true
true

چندی پیش توی کانون نشسته بودم و توی حال و هوای خود بودم یکی در را باز کرد و

گفت به آقای معتمدی

 همیشه همین طور بود راحت بود و بدون هیچ خجالتی حرفش را می زد و زود پسر

خاله می شد ولی احترام سرش می شد 

بلند شدم و دست دسش دادم وگفتم چه عجب این طرفا یادی از ما کردی 

لازم به ذکر است این دانش آموزی بود که به علت بی انضباطی از مدرسه اخراجش کرده

بودم و در این فاصله اخراج او ،عصر ها در مدرسه هم دیگر را می دیدیم و صحبت می

کردیم

کار نداریم بدون مقدمه نشسته و ننشسته گفت می خواهم ازدواج کنم البته این جمله

را به لهجه بیدگلی و جملات بیدگلی گفت که بماند

گفتم خوبه ، من نه پدرتم نه کاری ه ام و اینجام دفتر عقد و ازدواج نیست اونم منا می

شناخت و با شوخی های من آشنا بود

گفت آقای معتمدی تو قضاوت کن به بابام میگم زن میخوام میگه زوده 

گفتم خوب چه کاری از دست من بر میاد گفت فقط گوش کن و من بعدش میرم

گفت مشکل خدمتم حله شغلم که دارم و میرم سر کار گفتم خواب این که خوبه

گفت متوجه شدم بابام به خاطر مسایل مادی و پول و …. میگه صبر کن

گفتم شاید وضعش خوب نیست ولی فکرت هست

گفت چطور پول داره بره زیارت کربلا و مکه

گفتم نمی دونم با خود م گفتم عجب جایی گرفتار شدیم چچی جواب بدیم که احترام

پدرش سر جاش بمونه وانمود کنیم پدرت به فکرت هست که ادامه داد اینا نگفتم یه

زمین هم داره که بهش می گم بفروش و مشکل ما حل بشه میگه گذاشتم براییری کوریم

آقای معتمدی مکه واجب تر یا مشکل من کربلا واجب تر یا مشکل من 

اینا را گفت و بلند شد وگفت آقا اجازه هست و رفت 

گفتم کجا گفت دنبال بدبختی ام

گفت و رفت و منا با یه عالم حرف که نمی تونستم به او بگم گذاشت حرفهایی که اینجا

نمی تونم بنویسم  که اگر بنویسم …..

نشستم و یه کاغذ برداشتم و نوشتم بعدشم پاره کردم دور ریختم 

true
برچسب ها :
true
true
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


true